تبليغاتX
غروب عشق




باالها ...

بار الها ...

در پیشگاه تو ایستاده ام ...

و دستهایم را به سوی تو بلند کرده ام ...

آگاهم که در بندگی ات کوتاهی نموده و در فرمانبرداریت سستی کرده ام ...

ولی پروردگارم ...

آن گاه که شنیده ام گناهکاران را به درگاهت فرا میخوانی ...

و آنان را به بخشش نیکو و ثواب وعده می دهی ...

می دانم که در وعده هایت تخلف راه ندارد ...

پس برای پیروی ندایت آمده ام ...

وای بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرا نگیرد ...

اگر مرا از درگاهت برانی، پس به درگاه چه کسی رو کنم ...؟؟؟

خدایا ...

خواسته ام در این جایگاه، یعنی جایگاه بنده ناامید، آن است که ...

گناهان گذشته ام را بیامرزی ...

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازداری ...

 

امام علی (ع) : نماز، گناهان را مانند ریزش برگهای درختان فرو میریزد ...

پ.ن: خدایا سپاس تو را و ستایش تو را ... که زیباترین نامها از آن توست ...

علی علی ...


| +| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 19:19 توسط J.S |


کلام مولا (1)

والاترین همت وفای به عهد است ...

بنده دیگری نباش که خداوند آزادت آفریده است ...

کاهلی آدم در نماز از سستی ایمان است ...

هر که آبروی خود را دوست دارد از بگو مگو بپرهیزد ...

ارزش مرد به اندازه همت اوست ...

مرد در زیر زبانش پنهان است ...

به احترام پدر و معلمت از جایت برخیز اگر چه فرمانروا باشی ...

هر کس به جاهای بدنام درآید متهم شود ...

خردمند کسی است که بر هوس خود چیره شود ...

هرگاه بر دشمنت چیره شدی به شکرانه این پیروزی او را ببخش ...

آنکس که راز خویش بپوشاند زمام اختیارش در دست خودش خواهد بود ...

و گل سرسبد سخنان امیر مومنان:

خدایا به من بیاموز عشق بدون هوس را ...

 

پ.ن ... شما هم با من موافقین ...؟؟؟

علی علی ...


| +| نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 18:16 توسط J.S |


خدایا منو ببخش ...

خدایا منو ببخش ... خودت هم می دونی که پستهایی که تو این وبلاگ نوشتم همش برای تو نبود ...

برای این بود که نظر دیگران رو به خودم جلب کنم نه به تو ...

برای تحسین دیگران بود ... برای خودم می نوشتم نه برای تو ...

تو رو که نمیشه گول زد ... مگه نه ...؟؟؟

خدایا چیکار کنم ...؟؟؟ مگر نه اینکه خوشحالم از اینکه فقط بنده توام ...

مگر نه اینکه از تو اطاعت خواهم کرد ...

خدایا ... ببخشای ... ببخشای ... که ایمانم سست شده ...

ببخشای از اینکه نافرمان شدم ... راه خود میروم و هیچ چیز دیگر نمی بینم ...

خدایا مرا به حال خود رها نکن ...

رها نکن که سرگردان خواهم شد ...

خدایا عاجزانه از تو می خواهم کمک کن که بر خشم خودم فائق شوم ...

 .................................................................................................

می ترسم بهم بگی این پستت بازم برای خودت بود نه برای من ...

 

علی علی ...


| +| نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 18:27 توسط J.S |


قدرتو میدونم ...

این خاطره بر میگرده به 12 سال پیش ... زمانی که تنها 16 سال داشتم ...

ما 2 برادر و یک خواهر هستیم که من با اجازه تون کوچکتری هستم ...

3 روز قبل از رسیدن روز مادربود ... مامان ما 3 تا رو جمع کرد و گفت بچه ها امسال دیگه نمیخواد برا من چیزی بخرین ... اگه چیزی بخرین با کمال شرمندگی بهتون پس میدم ...

ما که یکه خورده بودیم گفتیم آخه چرا ...؟؟؟ بدون هدیه هم مگه میشه ...؟؟؟

مامانم گفت آره که میشه ... اینو گفت و رفت ... وقتی داشت میرفت برگشت گفت اگه خواستین چیزی بگیرین چیزی باشه که هیچ پولی بابتش نپرداخته باشین ... یعنی کاملا مجانی باشه ...

منظورش در وهله اول خیلی گنگ بود ... آخه میشه هدیه ای رو گرفت و هیچ پولی هم بابتش نپرداخت ...؟؟؟

ما که شاخ درآورده بودیم گفتیم مگه میشه ...؟؟؟

خدا میدونه اون 3 روز به اندازه تمام 16 سالگیم فکر کردم ... خدایا چی بگیرم ... از کجا بگیرم ...

حتما شما پیش خودتون میگین یه شاخه گل ...؟؟؟ ولی من با اندکی فکر فهمیدم منظور مادرم گل نبوده ...

چون در وهله اول به ذهن هر کسی میرسید ...

حالا بذارین هدیه داداش و خواهرم رو براتون بگم بعد برمیگردم بقیه ماجرای خودمو میگم ...

برادرم رفته بود مغازه دوستش که یکی از دوستان بسیار صمیمی اش بود موضوع رو گفته بود ...

و اونم همینطوری بدون هیچ پولی یه هدیه روز مادر بهش داده بود ... و ظاهرا این هدیه هیچ مشکلی به نظر خودش نداشت ...

خواهرم هم همان یه شاخه گل معروف رو برای مادرم آورده بود ... اونم ظاهرا هیچ مشکلی نداشت ...

اما من ...

صبح روز آخر ساعت 8 بود که زدم بیرون ... گفتم امروز قید مدرسه رو میزنم ولی باید یه چیزی پیدا کنم ...

تمام شهر رو زیر و رو کردم ... هیچی به ذهنم نرسید ...

ظهر شد ... خونه نرفتم ... غروب شد بازم نرفتم ... تا اینکه شد ساعت 7 شب ... پاییز بود و هوا هم تقریبا سرد ...

توی خونه همه نگران من شده بودن ... منم آنقدر راه رفته بودم و خسته بودم  و کاملا ناامیدانه و با دست خالی به خانه رسیدم ...

باآمدن من، همه سراسیمه  اومدن بیرون و شروع به دعوا کردن با من کردند ...

برادر از یه طرف خواهر از یه طرف ... پدر از یه طرف ... ولی انگاری مادرم فهمیده بود که به حقیقت حرفش رسیده بودم ... هیچی نگفت ...

مستقیم رفتم بغلش ... پیشانیش رو بوسیدم و گفتم ... مامان روزت ...

دیگه نتونستم ادامه بدم ... بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ...

برادر و خواهر هدیه هاشونو دادن ... مامان در حالیکه دستای منو توی دستاش داشت از همه تشکر کرد ...

به بهانه خستگی رفتم تو اتاقم و افتادم رو زمین ... کم کم داشتم به حقیقت حرفش پی می بردم ...

بعد از یکی دو ساعت مامان اومد تو اتاق ... خودمو به خواب زدم ... از روی خجالت ...

دستشو کشید رو سرم و جمله ای گفت که هیچوقت و تا زمانی که زنده ام فراموش نمیکنم ...

و هر وقت بهش فکر میکنم غرور سراپای وجودمو فرا میگیره ...

جواد ... با اینکه کوچکتری ولی از همه بزرگتری ...

دقیقا همان چیزی رو میخواستم ... که تو به من گفتی ... با نیت خالصانه ... و از اعماق وجودت ...

ولی حیف که نتونستی جمله ات رو تا آخر بگی ...

بعدش ناگاه بلند شدم ... و درحالیکه به شدت اشک میریختم گفتم ...

مامان ... روزت مبارک ...

 


| +| نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 8:53 توسط J.S |


یک سال گذشت ...

یک سال گذشت ... به همین زودی ...

در این یک سال با دوستان زیادی آشنا شدم ...

و بابت این موضوع هم بسیار خرسندم ...

هیچ وقت فکر نمیکردم که با ساختن این وبلاگ بتوانم این همه دوست خوب و با صفا پیدا کنم ...

البته دراین میان وبلاگ حدود 2 ماه از حالت فعالیت خارج گردید ...

ولی طاقت دوری شما دوستان، مرا مجاب به برگشتن نمود ...

از همه کسانی که قدم در این وبلاگ گذاشتند ... نظر دادند یا نظر ندادند صمیمانه تشکر میکنم ...

فقط یک توضیح در مورد اسم وبلاگ بدهم ...

منظورم از غروب عشق پایان عشق نبود ... منظورم لحظات دلگیر غروب خورشید بود که بی گمان دل هر عاشقی را به یاد معشوق او می اندازد ...

اولین پستم در مورد خواننده معروف کشور محسن یگانه که اهل شهر خودمون و هم محله ای خودمان است شروع شد ...

بنا به دلیل حذف موقتی وبلاگ متاسفانه پست های گذشته موجود نیست ...

وبلاگ را با یاعلی شروع کردم ... با یاعلی ادامه خواهم داد ... و اگر قرار به خاتمه باشد باز هم با لفظ زیبای یاعلی خواهد بود ...

در پایان اگر در این مدت یک ساله به شخص یا اشخاصی خدای نکرده توهین شد ... یا از سخنان من برداشت بد شد ...

یا باعث دلگیر شدن اشخاصی شدم رسما و در حضور همه عذرخواهی می نمایم ...

ازm.z ... دوست خوب و با صفای خودم و صاحب وبلاگ عشق جاودان که همیشه و در تمامی مراحل حتی در زمان حذف وبلاگ مرا شرمنده خودش میکرد صمیمانه تشکر میکنم ...

از صاحب وبلاگ یه دختر جوون که ایشان هم از اولین کسانی بودند که قدم در این وبلاگ گذاشتند تشکر خالصانه میکنم  ...

و همچنین یک تشکر ویژه از مسافر عشق الهی ...

علی علی ...

 


| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 17:54 توسط J.S |


یا علی ...

زلـیـلی  من  شـنـیـدم  یا علی گـفـت

به مجنون چون رسیدم، یا علی گفت

             

 

مگر  این  وادی  دارلـجنون  اسـت

             

که  هر  دیوانه،  دیدم  یا  علی  گفت

 

 

نـسیمی  غـنـچه ای را باز می کـرد

 

به گوش غنچه،  کم کم  یا علی گفت

             

 

چـمـن  با  ریـزش   باران  رحـمـت

             

دعایی  کرد،  آن  هم   یا علی   گفت

 

 

یـقـیـن     پـروردگـار      آفـریـنـش

 

به   موجوات   عالم،   یا علی   گفت

 

 

خـمـیر   خـاک   آدم  را  سـرشـتـنـد

             

چون  برخـاست   آدم،  یا علی   گفت

 

 

مسیـحا  هم  دم   از   اعجاز   مـیزد

 

زبس   بیچاره   مریم،   یا علی  گفت

 

 

مـگر   خـیـبر  زجایش   کنده  میشد            

یقین  آنجا   علی  هم،   یا علی  گفت

...................................................

علی علی ... 


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 18:0 توسط J.S |


روز دوم سعدی ...
بنا به درخواست خودم، آرامگاه سعدی را نیز هنگام غروب رفتیم که با نورافشانی های زیبای آنجا،

جلوه ای زیباتر نمود پیدا کند ...

فضایی بس شاعرانه ... سکوتی زیبا ... که با موسیقی بسیار دلنشین آنجا آمیخته شده بود ...

بدون شک سعدی یکی از پرآوازه ترین شخصیت ای ادبی جهان می باشد ...

بدون دلیل نیست که بر سردر سازمان ملل متحد قطعه شعر او را می یابیم ...

بنی آدم اعضای یکدیگرند                که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار            دگر عضوها را نماند قرار

این نشان از شخصیت والای این شاعر خوش سخن است ... و مایه افتخار همه ما ...

از محوطه اولیه آرامگاه سعدی که گذشتیم و می خواستیم وارد محوطه اصلی شویم روی در محوطه

اصلی شعری است که در وهله اول توجه هر کسی را جلب می کند ...

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید ...

من که با تمام وجودم احساسش کردم ... همچنان در حال و هوای خودم بودم که ...

به یکباره اذان مغرب طنین انداز شد ...

لحظاتی واقعا تماشایی و رویایی ...

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 17:4 توسط J.S |


حافظ ...
حول و حوش ۱۳روز پیش بود که برای اولین بار به شهر شعرا، مهد فرهنگ و تمدن ایران، و شهر حافظ قدم گذاشتم ...

در آنجا عزیزی منتظر من بود ... لحظه ای کاملا رویایی ...

هدیه تولد ۲۸ سالگیم رو از دستانش گرفتم ... هدیه ای غیر منتظره و فراموش نشدنی ...

اولین قدمگاه ما حافظ بود ...

غروبی زیبا که با مناظر زیبای حافظیه زیباتر میشد ...

هر چه به شب نزدیکتر میشدیم فضای اطراف مقبره حافظ زیباتر و رویایی تر میشد ...

نور افشانی های کاملا ماهرانه و حرفه ای و موسیقی آرامش بخشی که انسان را بیهوش میکرد ...

اذان مغرب ... که با نور افشانی های حافظیه آمیخته شده بود و لحظاتی بس شیرین را تداعی مینمود ...

زیباتر از این امکان ندارد ...

در این چند روز به همه جاهای دیدنی و باستانی شیراز رفتم ... اما ...

همه شیراز یک طرف، حافظ و حافظیه یک طرف ...

ادامه دارد ...

 


| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 10:29 توسط J.S |